آه ای صبا چون تو مدهوشم من،
خود فراموشم من
خانه بر دوشم من
خانه بر دوش،
من در پی اش کو به کو افتادم،
دل به عشقش دادم
حلقه بر گوشم من
حلقه بر گوش،
گر در کویش برسی برسان این پیام مرا:
" بی چراغ رویت،
من ندارم دیگر،
تاب این شب های سرد و خاموش.. "
هرگز هرگز باور نکنم
عهد و پیمان ما شد فراموش
ای جان من غرق سودای تو
بی تماشای تو
دل ندارد ذوق گفت و گویی
بی جلوه ات آرزو بی حاصل
بی تو در داغ دل
خود نروید سرو آرزویی
شب ها مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بیدارم سر به زانو دارم
بر نخیزد از من های و هویی
بی تو سیر ِ گل را چه کنم
گل ندارد بی تو رنگ و بویی
-------------------------------
به رسم ِ پا نوشت: هیچ روزی بهتر از امروز برای پای نهادن در نخستین مداومت ِ دردهای جانانه ام با شما نبود..
میلاد ِ پی در پی تان و سماع ِ برادر این روزها خداوند را به شعف واداشته است..
می درخشید بر پیشانی وجود و من محو ِ نور ِ زیبای تک تکتان هستم..
یکی تان هست اما که عجیب خداوند انتظارش را می کشید در آستان.
و حالا رسیده است،
" وقت است که از نگاه ِ گرم ِ ساقی،
چون نشئه به بال ِ باده پرواز کنیم. "
فرشته ها و خود ِ خداوند شاهد بودند،
آنقدر اوج گرفته بودی که هیچ موجود ِ جامانده ی خاکی قادر به دیدن ات نبود.
عزیزترین نماز ِ سحرگاهی ات گوارایت باد ..
و تویی که می گفتی دستی حس می کنی انگار این روزها بر شانه هایت،
آن دست،
هست.
امیر..
به ساز تو مي سوزم و با طنين آرامش شبهايت گاهي پر مي كشم
و به سراي روياهاي سپيد رنگم مي رسم .
به علفزارهاي سرسبز ، كنار مزرعهء گلهاي آفتابگردان ِ زرد قد كشيده ،
پاي مترسكهاي مهربان ِ خنده رو كه پيراهن هاي سپيدشان با هر بادي ميرقصند و سايهء كلاه هاي حصيريشان مأمن گنجشكهاي خسته است .
به كلبهء كشاورز مهربان مي رسم كه قطعه اي از مزرعه اش را
براي پرندگان جدا كرده و دورش حصاري از عشق كشيده و مزرعه اش شده
بزم سحرگاه ِ هزاران پرندهء مادر، كه دعا خوان ، شكر گزار ِ او ،
نغمهء سپاس سر مي دهند و گُشنگي جوجه هاي بي پر ِ كوچكشان را
از حاتم صفتي ِ كشاورز سير ميكنند ...
عجب سراي دلتنگيست دنيا براي پرنده اي كه آرزوي پرواز در سر مي پرورد .
قفسي به اين بزرگي نديده ام .هر جاي اين قفس سر ميكشم
دستانم بوي خاك مي گيرد و پايم آبلهء اجبار مي زند ...
روياهايم زودتر از من پير شده اند .چين و چروك پيشاني روياهايم
اشك از رخساره ام مي بارد و قلبم را مي فشارد .
روبروي آينه مي نشينم و حسرت را از رويم به لبخندي سرد مي پيرايم .
آه ! آرزوهاي مدام ِ پرواز ديگر امانم را بريده اند .
اينجا ماندن سخت شده است ، سخت ...
مي خواهم بروم ، شما را هم با خود ببرم ، كنار جوي ِ پاي ِ بيد مجنون .
سينه ام لبريز آه است . لبانم شعر رفتن را نخوانده از بر كرده اند ، بس كه در خلوت زمزمه شان ميكنم .
به انتهايي بي پايان از اين دنيا رسيده ام ، كاش مي شد كاري كرد !
اگر تو نباشي ،
اگر قلم را در دستانم نگذاري ،
اگر آرزوي نيمهء مرداد نباشد ،
اگر شهريور باران نبارد ،
و پاييز برگها زرد نشوند و برهنهء خش خش ِ برگها نشوم ،
اگر تابستان غرق خزر نشوم و خيرهء آفتاب !
اگر زمستان آدم برفي نداشته باشد ...
من همين امروز مي ميرم .
راستي ! درست شنيدم ؟؟؟
كسي اين شعر را به تو تقديم كرده بود ؟
آزمودم دل خود را به هزاران شيوه ، هيچ چيزش بجز از وصل تو خشنود نكرد
چه ذوقي ! چه احساسي !
كجايي تو ؟ تو كجايي ؟
چقدر از تو بنويسم ،چقدر براي تو بنويسم ، چقدر قلم بخرم ، كاغذ مچاله كنم ؟
مچاله شدم زير اينهمه حسرت .
اينجا جاي من نيست ، من براي اين دنيا زيادي ام ، اينهمه درد ِ تو هم براي من زياد است .
مانده ام . آري ، مانده ام . استوار چون كوه مانده ام .
گوشهايم ، هم نواي هر اذان ، پي ِ طنين ِ جَرَس ِ تو ميگردند.
مرا به ميهماني خود بخوان . بيا مرا ببر ، تنها مانده ام از تو ، اينجا تنها مانده ام از تو .
دلم تو را مي خواهد ، خودت را . نشانه هايت تشنه ترم كرده است . حرفهايت شعله ورم ميكند .
نمي توانم فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد را نكشم .
چقدر سكوت ، چقدر سكوت ، چقدر سكوت ؟
اگر سكوت معنايش رضا نباشد چه ؟ ! هيچ به اين مي انديشي ؟ !
مي خواهم بر تو بشورم ، اينجا ماندن سخت است ، چقدر به تو بيانديشم ،
به راه تو ، به شيوهء تو ، به مرام تو .
چقدر با خويشم زمزمه كنم :
تو بندگي چون گدايان به شرط مزد مكن ، خواجه خود رسم بنده پروري داند !
من مزد نخواسته بودم ، من تو را خواسته بودم ، خودت را ، آغوشت را ، نوازش دستانت را .
كلامم ديگر نشاني از باران ندارد . سينه ام شده آتشكدهء زرتشت .
هر چه مينويسم ، همه را مي سوزد ، مي سوزد . . .
چون ني ِ خویش ، از درون تهي شده ام . ببين ! آري ببين ،
در من هيچ نمانده – جز تو - .
نيزار مرا به آتش كشيده اي .
هيچ مي داني سوختن چه طعمي دارد ؟ نه ! هيچ مي داني ؟
آري ، آري مرا بسوز ، كه اينگونه شايستهء تو نيستم هنوز .
مرا بسوز و خاكسترم را بر باد ده ، اما
اما
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم
زلف را حلقه مكن تا نكُني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
بگذار
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوق است در جدايي ، جور است در نظر
هم جور به ، كه طاقت شوقت نداريم
گفتي زخاك بيشترند اهل عشق ِ من
از خاك بيشتر نه ، كه از خاك كمتريم
مارا سَريست با تو ، كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود ، هم بر آن سريم
روي ار به روي ما نكني ،حكم ازآن توست
باز آي كه روي در قدمانت بگستريم
ما با توايم و با تو نه ايم ، اينست بوالعجب!
در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوي مهر مي شنويم ، نه صلح ، اي عجب!
نه روي آنكه مهر ِ دگر كس بپروريم
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است ، شكايت كجا بريم ؟ اي دوســـــــــــــــــــــــــت !
ما خود نمي رويم دوان از قفاي كس
آن مي برد كه ما به كمان ِ وي اندريم
سعدي تو كيستي كه دراين حلقهء كمند
چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم
پس
رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد بر افراز كه از سرو كني آزادم
رحم كن بر من ِ مسكين و به فريادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فريادم
********************************
ديشب ماه با من گفت كه تو پيغامي فرستاده بودي ، ميگفت برايم شعري ساخته اي ، يك دوبيتي ؛
باز آي ، هر آنچه هستي باز آي
گر كافر و گبر و بت پرستي باز آي
درگه ما درگه نوميدي نيست
صد بار اگر توبه شكستي باز آي
خدا ، در گلویم میشکند ...
مگر میشود " درد " باشد و " مُدام " نباشد .. و آنگاه در این مُداومت چگونه است که هنوز نامش " درد " است ..
دردهایم را با که بگویم .. دیگر دوران " فریاد " در " چاه " گذشته است .. دوران " نامه " بر " آب " گذشته است .. این روزها حق با " سکوت " است ..
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
" قیصر امین پور "
عاقبت در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم ...